شعر

دلم تنگ میشود گاهی

برای یک دوستت دارم خالی

شعر

حواست نیست گرفتی از من همه چیزو

حواست نیست که گفتم بی من نرو .

چشماش

چرا چشماش اینقدر برق میزد

نکنه اشک بود تو چشماش که اینطور

آتیشم میزد .

کاش

کاش میشد در آینه خود را ندید

کاش میشد خیلی راحت دل برید .

بابا

قرآن را میبوسم

روی طاقچه میگذارم

نگاهم خیره میشود

به عکس بابا

خنده اش زندست

در میان عکس توی قاب

زیر لب میگویم :

سلام بابا

سلام بابا .

نام

در خلوت شب های سیاهم

نام تو ورد زبانم .

میدانم

من میدانم

عشق زیباست

زندگی زیباست

لبخند زیباست

و در آخر

مرگ هم زیباست .

من

من اشک میشم

میبارم تا هیچ شم .

اجازه

بهم میگفتی اجازه ی ما هم دست شماست

چه خوب که گفتی تا اجازه نگیرم

حالا میتونم بدون گفتن برات بمیرم .

شعر

ترسم رفتن توست

اشکهایم برای توست

گر تو بروی تنهاترینم

گر تو نباشی من میمیرم .

دوباره

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

رفتی از این دل حالا دل تو رو گم کرده

کاشکی برگردی تا ببینی این دل

بی تو چه گریه هایی کرده .

آرزو

آرزوهایم رخت سیاه بر تن کرده اند

چون

دیگر

آن آرزوها را ندارم 

. . .

بگو

دوستت دارم را بگو

همان دم که بی من می شوی

پاییز

پاییز یعنی روزهای بارانی

یعنی غروب قشنگ یک روز خدایی

تو این لحظه ها

تو این ساعت ها

نگاه تو

قدر یک دنیا

قدر یک هوای تازه

قدر یک حس نو

قدر یک حال تازه

برای من می ارزه

تو برای همه ی بیت هایم قافیه باش

تو برای اتفاق های خوب فال حافظ باش

 

با خیال تو هر شب

چشم به آسمون میبندم

توی افسانه ی عمرم

دنبال رد پای تو میگردم