شعر و داستان های ناتمام من
شعر و داستان های نا تمام من
اجازه
بهم میگفتی اجازه ی ما هم دست شماست
چه خوب که گفتی تا اجازه نگیرم
حالا میتونم بدون گفتن برات بمیرم .
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 12:36 توسط افسانه |
همه نوشته های وبلاگ متعلق به خودم ( افسانه ) است .
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
آرشیو موضوعی
شعر افسانه ای
شعر
داستان کوتاه
داستان آموزشی
گزیده ای از رمان
دل نوشته . . .
امام زمان (عج)
پیوندها
عشقی از جنس بلور
اوای من
افسانه
BLOGFA.COM