شعر افسانه ای
وقتی نباشی زندگی بی معناست .
وقتی نباشی زندگی بی معناست .
تو نگاهم کن که همینم دارم از تو خواهش
رسیدیمو رسیدیم
کاشکی نمیرسیدیم
تو راه بودیم خوش بودیم
سوار لاک پشت بودیم .
چقدر ضایع مینی بوس یا اتوبوس و راننده را زیر سوال میبردیم و جالب اینجاس که هیچ اعتراضی نمیکرد و میخندید .
دلم گرفته
از همه چیز و همه کس
حتی ، حتی از خودم
دلم که میگیرد
اشک میشود همدمم
آه میشود هم آغوشم
خدایا ناشکری نه
ناشکری نمیکنم
فقط گاهی دلم میگیرد
و تو خودت میدانی
که تا هستی
زود خوب میشوم
زود زود ....
این روزها حالم عجیب خوب نیست ، آره عجیب خوب نیست ، برای خودم که خیلی جای سؤال دارد .
من ؟ حال خوب ؟ نباشد ؟
برایم از ناممکن ها بود اما ممکن شد ، گویی در این دنیا ناممکن وجود ندارد هر چیزی ممکن است ، هر چیزی .
دلیل حالم را نمیدونم ، نمیفهمم ، اما دلم تنگ شده است ، تنگ روزهایی که خوب بودم ، که همه چیز خوب بود ، آؤه همه چیز خوب بود اما الآن .....
حس میکنم همه چیز خوب است فقط . . .
فقط من خوب نیستم . . .
آره . . .
من . . .
خوب نیستم . . .
نیستم . . . .
برای یک دوستت دارم خالی
حواست نیست که گفتم بی من نرو .
حواست نیست دنیای من گرفته رنگ تیره
حواست نیست دنیای افسانه گریه بارون شده
حواست نیست داری راحت میشی دیگه .
کتایون که اومد زندگیم تغییر کرد ، عوض شد . و از این تغییر کردن راضی بودم ، باور ئاشتم که خدا کتایون رو برای من آفریده .
از همون لحظه ای که دیدمش ، مهرش تو دلم جا گرفت ، یک لحظه هم نمیتونستم نبینمش ، روزایی که میرفتم یه شهر دیگه ، وای روزای مرگم بود فقط میخواستم هر چه زودتر تموم شه تا دوباره برگردم و ببینمش .
اوایل که کوچیک بود زیاد با من نبود ، اما کم کم او هم وابسته ی من شد ، حرف اول و آخرش من بودم ، همش میگفت افسانه ، افسانه .
حتی حالا که بزرگتر شده بهم اس ام اس میزنه ، و تو همه ی اس ام اس هاش اینطور مینویسه : ( خاله جون ، خیلی دوست دارم ، بوس بوس ، صد تا بوس ) .
امروز که از مدرسه اومد میگفت : قرار بود یه انشا بنویسیم همه ی بچه ها اسم خودشون رو نوشته بودند اما من فقط اسم تو رو نوشتم .
همیشه بهم میگه : خاله اسم منو ت داستانات بنویس ، آخه هیچ جا اسم من نیست اما اسم تو همه جا هست .
از حرفش میخندم واقعاً راست میگه .