کتایون
کتایون که اومد زندگیم تغییر کرد ، عوض شد . و از این تغییر کردن راضی بودم ، باور ئاشتم که خدا کتایون رو برای من آفریده .
از همون لحظه ای که دیدمش ، مهرش تو دلم جا گرفت ، یک لحظه هم نمیتونستم نبینمش ، روزایی که میرفتم یه شهر دیگه ، وای روزای مرگم بود فقط میخواستم هر چه زودتر تموم شه تا دوباره برگردم و ببینمش .
اوایل که کوچیک بود زیاد با من نبود ، اما کم کم او هم وابسته ی من شد ، حرف اول و آخرش من بودم ، همش میگفت افسانه ، افسانه .
حتی حالا که بزرگتر شده بهم اس ام اس میزنه ، و تو همه ی اس ام اس هاش اینطور مینویسه : ( خاله جون ، خیلی دوست دارم ، بوس بوس ، صد تا بوس ) .
امروز که از مدرسه اومد میگفت : قرار بود یه انشا بنویسیم همه ی بچه ها اسم خودشون رو نوشته بودند اما من فقط اسم تو رو نوشتم .
همیشه بهم میگه : خاله اسم منو ت داستانات بنویس ، آخه هیچ جا اسم من نیست اما اسم تو همه جا هست .
از حرفش میخندم واقعاً راست میگه .
همه نوشته های وبلاگ متعلق به خودم ( افسانه ) است .